ملامت نمی کنم مادر پدرم رو که چرا جمله های آذری من با کلمه های فارسی درست می شد...اما خلاصه این که من بلد نبودم آذری حرف بزنم...
تا سال های سال از این زبان مادری بدم می اومد و ازش دوری می کردم...شاید این فاصله می بود تا من با شهریار آشنا نمی شدم.
پیش دانشگاهی و شب بیداری و هر کاری انجام دادن به جز درس خوندن...به عادت غریب اون وقت که شب هنگام که می شد من به جستجوی اونچه که روز پیداش نمی کردم قفسه های کتاب پدر و کمد های پر کاغذ رو همین طوری وارسی می کردم، اون شب شاید حکمتی بود که بعد از ۶ ، ۷ سال متوجه اون کاست ها شدم.کاست هایی که همیشه جلوی چشمم بودن اما تا حالا بهشون توجه نکرده بودم.
رو جلد کاست ها تصویر شهریار بود...باعث خجالته ولی اون زمان از شهریار هم تصویر جالبی تو ذهن نداشتم.همیشه ازش یه تصور خشک و حوصله سر بر تو ذهنم بود.شاید اون هم از نفهمیدن آذری سرچشمه می گرفت.بهرحال...کاست رو گذاشتم تو واکمن و play رو زدم...شهریار با صدای خودش شعر هاش رو می خوند...داستان زندگیشو تعریف می کرد..از کودکیش از جوونیش...از درد و رنج هاش از عشقش می گفت...گاهی می خندید و گاهی گریه و من ...
چند شب کارم همین بود، گوش دادن به اون ۴ کاست و غرق شدن تو اونا...بارها و بار ها گوش می دادم و شیفته ی کسی می شدم که تا اون زمان حتی حاضر به خوندن یکی از شعر هاش نبودم...چقدر با گریه های شهریار گریه کردم و چقدر وقتی از درد هاش می گفت باهاش بغض کردم...
شهریار منو با خودش به دنیایی برد که فرسنگها ازش فاصله داشتم....با اینکه کنارم بود و هر روز در ارتباط با من...
شب بود. دیر کرده بودم. می دونستم لحظه ای تاخیر بیشتر نگرانی و نصایح مامان رو در پیش خواهد داشت.اون جایی هم که بودم یه جای پرت و خفنی بود.با اینکه به خونمون نزدیک بود اما ترکیب اون قسمت انگار که از شهر جدا افتاده باشه...همه جا تاریک بود نمیشد تشخیص داد اون دو تا چراغی که داره بهت نزدیک میشه چراغ چه ماشینیه...چاره ای نبود...دست تکون دادم و ماشین توقف کرد.یه پیکان زرد یا کرم رنگ بود.الا خود راننده یه نفر هم جلو نشسته بود .ماما می گه تو رو فقط خدا نگه داشته...
جدا می ترسیدم. اما خیلی دیر بود...یا خدایی گفتم و سوار شدم.و بعد زمزمه صدایی تمام ترس و شک و تردیدم رو از بین برد...همون کاست ها بودن که داشتن پخش می شدن ...همون کاست هایی که چند شب بود دنیای منو به خودشون مشغول کرده بودن...پسر جوان راننده داشت داستان شعر علی ای همای رحمت شهریار رو برای مسافر جلویی تعریف می کرد...کسی متوجه نشد اون دختر توی پیکان زرد چطور دلش لرزید و اشک هاش با چه ذوقی بیرون ریخت... خندیدم و با خودم گفتم شهریار متوجه من شده...حاضر بودم تا آخر دنیا رو با این پیکان زرد رنگ بروم...حتی به تاریک ترین جاها...
همه جای دلم روشن بود...شهریار داشت شعر می خواند...![]()

