نسیم چرخ زنان از بالای سر بابونه رد شد و لبخند بی حالی زد: فراموش شده ایم.
بابونه نرم به سمت نسیم چرخید: شاید فراموشش کرده ایم!
نسیم دور تندی زد و در مقابل چهره خشک بابونه توقف کردو بلند گفت: داری از بی آبی پژمرده میشوی!
بابونه تبسم کرد:...بی آبی اش را هم دوست دارم.
نسیم بی حوصله فریاد زد: مجبوری دوست داشته باشی. اینجا که آبی نیست.بابونه سر به زیر انداخت و آه کشید.
نسیم تکرار کرد: اینجا آبی نیست...اینجا خشک است...اینجا دیار فراموش شدگان است...و بعد اوج گرفت و رو به بالا نهیب زد...خالقا کجایی؟ پس چرا امر به باران نمی کنی؟ و بعد فرود آمد و رو به بابونه آرام گفت: می ترسم هیچ خالقی در کار نباشد.
قلب بابونه تیر کشید و از ته دل دعا کرد"...پروردگار من باران ایمانت را بر دلهای کویری و تشنه ی ما بباران...!"
...
ابر غرید و نوید بخشش خداوند را به صحرا داد.بابونه خندید: سپاس آفریدگارا...!
اولین قطره باران بر وجود داغ بابونه فرود آمد.بابونه از رطوبت قطره لبریز شد و تا خواست وجودش را سیراب سازد قطره آهی کشید.
بابونه تامل کرد: به خاطر چیست این آه تو؟
قطره لرزید : بر عدمم! بابونه فهمید و گذاشت قطره برای بودن روی گلبرگ تشنه اش آرام بگیرد.
نسیم از بابونه دور میشد و با خود می گفت: بابونه دیوانه است...!
و نمی دانست بابونه بی آبی اش را هم دوست دارد...

