تبليغاتX
روز دلتنگی...
آن هنگام که عطش ، عشق شود...
بابونه دوباره به آسمان نگاه کرد...هوا صاف بود.خورشید همچنان گرم می تابید . نا امید سر به زیر انداخت ...تنش داغ بود.صحرا مدتی بود طعم آب را نچشیده بود.تشنگی در هوا موج می زد.

نسیم چرخ زنان از بالای سر بابونه رد شد و لبخند بی حالی زد: فراموش شده ایم.

بابونه نرم به سمت نسیم چرخید: شاید فراموشش کرده ایم!

نسیم دور تندی زد و در مقابل چهره خشک بابونه توقف کردو بلند گفت: داری از بی آبی پژمرده میشوی!

بابونه تبسم کرد:...بی آبی اش را هم دوست دارم.

نسیم بی حوصله فریاد زد: مجبوری دوست داشته باشی. اینجا که آبی نیست.بابونه سر به زیر انداخت و آه کشید.

نسیم تکرار کرد: اینجا آبی نیست...اینجا خشک است...اینجا دیار فراموش شدگان است...و بعد اوج گرفت و رو به بالا نهیب زد...خالقا کجایی؟ پس چرا امر به باران نمی کنی؟ و بعد فرود آمد و رو به بابونه آرام گفت: می ترسم هیچ خالقی در کار نباشد.

قلب بابونه تیر کشید و از ته دل دعا کرد"...پروردگار من باران ایمانت را بر دلهای کویری و تشنه ی ما بباران...!"

...

ابر غرید و نوید بخشش خداوند را به صحرا داد.بابونه خندید: سپاس آفریدگارا...!

اولین قطره باران بر وجود داغ بابونه فرود آمد.بابونه از رطوبت قطره لبریز شد و تا خواست وجودش را سیراب سازد قطره آهی کشید.

بابونه تامل کرد: به خاطر چیست این آه تو؟

قطره لرزید : بر عدمم! بابونه فهمید و گذاشت قطره برای بودن روی گلبرگ تشنه اش آرام بگیرد.

نسیم از بابونه دور میشد و با خود می گفت: بابونه دیوانه است...!

 و نمی دانست بابونه بی آبی اش را هم دوست دارد...

+ نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 15:1 توسط مها |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا