من..! ؟ !
همه اش یک متولد بهاری...یک روز آفتابی ، یک روز بارونی! والبته یک روزهایی خنک
ودلچسب - به ندرت- ویک روزهایی طوفانی و رگبار - بیشتر- چه میشود کرد؟!! مگر یک
چتر چقدر سنگین است که آدم بخواهد به خاطرش خودش را از هوای بهاری محروم کند؟ از
اینکه پیاده برود و برود و برود و...و مدام فکرکند!
هیچ انتظاری نمی شود از من داشت. یک روز آنقدر شاد و سر حال که انگار تمام قشنگی های
دنیا را یکجا کشف کرده باشم و یک روز آنقدر عبوس و اندوهگین که گویی تمام تلخی دنیا را در
کامم فرو ریخته باشند...
خوش بین...؟ شاید هم بدبین... یا واقع بین ! اصلا همه اش !
اینجا اگر آمده ام و می نویسم ، چون دیگر از همه ی باید ها و نباید ها خسته ام .از همه ی
هنجار ها و قوانینی که هیچ کس رعایتش نمی کند اما انتظار رعایتش را از تو دارند.
اینجا انگار که فراموش کرده باشند و فراموش کرده باشی که کیستی...!
هستی برای نوشته هایت ... بی آنکه گذشته ای را یدک بکشی.
بی آنکه خاطره ها از تو آویزان باشند و هر لحظه سقوطی آزاذ را به تو بچشانند!
هستی برای آنکه هستی!
بی هیچ انتظار و تکلیف و امید و ناامیدی...
شاید این بودن از سنگینی این ذهن بکاهد!
خوشحال می شوم اگر تو هم ذهنت سنگینی می کند ، باهم وزنش کنیم!

