عجیب اینکه این حس را موقعی بیشتر حس می کنم که دور و برم شلوغ است.آنقدر که خودم هم خودم را فراموش می کنم و به عبارتی خودم را تنها می گذارم.
ت ن ه ا ی ی ...نه کار از تلقین و تکرار گذشته است.مهم نیست وقتی وارد دانشگاه می شوم تا برسم سر کلاس چندین بار سلام می دهم چندین بار می ایستم و حال و احوال می پرسم... مهم نیست روزی چند اس ام اس دریافت می کنم و آف هایم چقدر سنگین است...مهم نیست...
همین پررنگ شدن این حس بود که چند روز پیش اتاقم را بهم ریخت...همین که تمام دیوار ها و قفسه هایم را از تمام تابلو ها و تقدیرنامه ها و دست نوشته ها و عکس های خالی کرد.
می دانی، پاییز عجیب مرا در آغوش کشیده...عجیب روز هایم را دلتنگ تر کرده...عجیب سایه هایم را به درازا کشانده...
دیگر نه می شود گرد و خاک رفتن توی چشمها را بهانه کرد و نه سرما خوردگی را...
ترس و تردید ...ترس و بدبینی...ترس و تشکیک
با خودم فکر کردم مها گم شده است...یعنی گمش کردند...زیر لایه های صداقت و سادگی که داشت...زیر آوارهای اعتماد و اطمینانی که داشت...اوه به دنبال بی تقصیر نشان دادن خودم نیستم.من باید فریب لبخند ها را برای هزارمین بار نمی خوردم ...من باید از کلمه عزیزم دوری می کردم ...من باید گرمی دستان را به گرمی قلب ها ربط نمی دادم ...
من!!!...اما خب...حالا دیگر خیلی وقت است زیر پتویم خزیده ام و سر بر بالشم فشار داده ام که صدای هق هق ام کسی را نرنجاند ...حالا دیگر اتاقم بنفش تر از هر زمانیست..
آه... کسی از شمع های من خبر ندارد؟...

باید روزنه ای ...دریچه ای...!!! به هر آنچه فراموشش کرده ام...
+ خیلی سعی کردم از حس این روز هایم چیزی ننویسم.حتی آخرین سعی ام آنقدر بود که تا انتهای یک پست بی ربط هم رفته بودم که متاسفانه یا خوشبختانه برق ها قطع شد و متن هم...
+ شاید نباید فرار کنم...شاید...
اما به پروردگارم سوگند اگر بگذارند من با این تنهایی ام اخت شده ام...اگر بگذارند و میانه ی ما را با امید های واهی بهم نزنند...

