تبليغاتX
روز دلتنگی...
بدون عنوان!
وای باران ... باران...

 

              شیشه پنجره را باران شست...

 

                           چه کسی نقش ترا،از دل من اما  خواهد شست؟!!

 

       

 

یک روز به دنیا آمدم...مادرم می گوید گریه کردی...نمیدانم چرا گریه کرده ام!!!

بزرگ شدم ...خنده و جیغ و داد و فریاد و بدو بدو و شادی...بی خیالی محض دیگر...

بزرگتر شده ام...دارم زندگی می کنم البته اگر بگذارند ... مدام از من می پرسند چرا گرفته؟....چرا دلتنگ ...چرا روز دلتنگی...و من مدام از خودم می پرسم چرا گرفته نه...چرا دلتنگ نه...چرا روز دلتنگی نه!!!

هر روز که به خانه می رسم به قول بچه ها باید یک دوش بگیرم که تمام گند ها و کثافت های روابط دورو و سیاست مدار و مضحک و دردآلود و آزار هایی که بهم داده اند بریزد و روح و درونم بلکه پاک شود...

همه چیز رو به افول است...نیست؟ هدف ...زندگی ...روابط

وقتی من میبینم یک دانشجوی سال آخر ...مهندس آینده مملکت چطور هنوز بلد نیست منطقی فکر کند و بلد نیست یک رابطه و دوستی محترم چند ساله را در نیم ثانیه با دلایل کودکانه و بی فکر بهم نریزد و گند نزند...

وقتی میبینم مادرم حقوق یک ماه معلمی اش را در یک ساعت تقدیم دندانپزشک می کند و دکتر با کلی ناز می گوید البته  ۳ ماه دووم میاره ایشالا میاید اساسی کار می کنیم روش...

وقتی من میبینم بچه ها دارند مجله زیست شناسی در می آورند و برای جذب مخاطب به افزایش سرگرمی!!! های مجله فکر می کنند...

وقتی من میبینم اعصاب به ته رسیده ملت را ... افزایش آدامسی ها و شیشه پاکن های سرچهارراه ها و  فاصله بالا ی شهر و پایین شهر را...و ...مسئولین هیچ چیز دان و بی لیاقت را و غیر مسئولین شایسته و مهجور را...

آخر چی را بگویم چی بماند...اصلن چرا بگویم؟...مگر نمی بینید...مگر هر روز درگیر اینها نیستید؟

مگر میشود اینها را دید و فهمید و مبتلا بود و بعد شاد و شنگول زندگی کرد و ...

تا کی خودم را تو فیلم و کتاب و فکر آرمان گرا غرق کنم و چشم به واقعیت ها ببندم...هان؟

بعضی وقت ها دلم می خواهد دیوانه بودم تا هم کیف دنیا را می بردم و هم قرار نبود حساب کتاب تحویل بدهم...

 

                                     دیوانه ی دیوانه ی دیوانه!!!

 

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 20:18 توسط مها |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا