تبليغاتX
روز دلتنگی...
...THE END
                                                      ...THE END         

گفتم" همه ی شما عزیزان رو تا دیداری دیگر به خداوند منان می سپارم"  میکروفن رو خاموش کردم و گذاشتم رو تریبون و تو چهره ی مهمونا نگاه کردم...چقدر بعضی هاشونو دوس داشتم و چقدر از بعضی ها فراری و آزرده...

***

خب...تموم شد.نمایشگاه رو میگم...شاید شما خیلی درک نکنید تموم شدن نمایشگاه برا من یعنی چی...شاید درک نکنید خوشحالی و ناراحتی رو چطور میشه باهم داشت...چطور میشه لذت برد از تموم شدن نمایشگاهی که اونهمه باعث تحلیل انرژی و اعصاب من شد و چطور میشه ناراحت شد از جدا شدن  از کسایی که می دونی یه عمر از داشتنشون، خاطره ی بودنشون، قراره لذت ببری...

همین نمایشگاه فرصتی شد برا دیدن دوستای وبلاگی همشهریم...سحریییی...عطا ...امید...سید وحید...و ...نمی دونید وقتی دنیای مجازی آدم حقیقی میشه چه حس وصف ناپذیری به سراغ آدم میاد...ولی به واقع خیلی خوشحال کننده بود...خیلی!

فرصتی شد برا پیدا کردن  هادی که دقیقن 364 روز و 23 ساعت ازم بزرگتره و هر دو متولد یک روز از سال هستیم...و یادم نمیره دلگرمی ها و همراهی شو وقتی که اضطراب مجریگری برنامه اختتامیه به سراغم اومده بود که با چه صبر و آرامشی متنامو هماهنگ میکرد...

مجالی شد برا پیدا کردن و شناختن محمد  عزیز که خیلی وقته فامیلیم ولی نمی دونستیم و اگه اون و اکیپ طراحی سالنش نبودن نمی دونم کار طراحی ما به کجا می کشید...وای که چه روزایی با هم داشتیم...

وقتی شد برا اینکه از بودن زیبا و صونا و پریناز و وحید و آرش و شیوا لذت ببرم و به کار کردن امیدوار بشم!

نمایشگاه فرصتی شد برا من که یه بار دیگه خودمو ثابت کنم که اگه بخوام می تونم...که اگه اراده کنم هیچی سد راهم نیس...که یه تجربه ی سنگین رو به سلامتی و خوشی پشت سر بذارم و یاد بگیرم صبر داشته باشم توکل کنم نترسم و منعطف باشم...

روزای نمایشگاه خیلی روزای حجیم و سختی بودن بلاخره قبول کردن هر مسئولیتی برا آدم استرس و فکر میاره...همیشه هم کسایی هستن که نیمه خالی لیوان رو ببینن و مدام ایراد بگیرن...(قابل توجه عارف عزیز که ورودی جدیده و  مدام می گفت چرا نگاه هات خشمگین و استرس داره و من نمی تونستم براش توضیح بدم تمام اونچه که بهم انتقال می دادن فقط امیدوار این بودم که اونم وقتی بزرگتر بشه و قبول مسئولیت کنه درک کنه که چرا...)واسه همین بود من و سایه(از راهی دور) تصمیم گرفتیم پشت همدیگه وایسیم و به جا و بی جا به خودمون آفرین بگیم...

و مهم ترین...یه دوست داشتنیه جدید...یه موجود آروم و لذت بخش ...من بهش میگم عضو پنجم خانواده...فکر می کنید کی؟

...اوه...رمانتیک نشید...!!!

طرف یه خارپشته...یه خارپشت کوچولوی بی صدا و ناز،که سر نمایشگاه اومد و یه شب هم مهمون خونه ی ما شد...این حیوون به قدری منو وابسته ی خودش کرده که الان وقت نوشتن دلم می خواست اینجا بود...اصلن نه من...همین که خونه رسیدم ماما و اتی سریع گفتن خارپشته کو ؟...حالش خوبه؟!!...هرچند خود ماما تهدید کرده بود که دیگه خونه نیارمش!

***

قبل اینکه خداحافظی کنم و بگم همه ی شما رو تا دیداری دیگر...و میکروفن رو خاموش کنم، گفته بودم...آمدیم بگوییم" خواستن توانستن است " ، شعار نیست!!!


+ راستی مها ... خسته نباشی!

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 19:4 توسط مها |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا