سیاه...بزرگ ...کوچک...طوسی...سفید...۱۳۲۸...۱۳۸۱...۱۳۴۶...۱۳۰۰...۱۳۸۵پیر ...جوان...بچه ..زن ...مرد...همه...همههههههههههه!
خوابیده اند...بی صدا...آروم.زیر خاک های قهوه ای...تنها...باد با تمام قوایش می وزد و می رقصاند برگهای زرد پاییز را...سنگ قبرها هر کدام لحاف یکی اند...لحاف هایی با طرح ها و نوشته ای مختلف...
مه گردون ادب بودی و در خاک شدی خاک زندان تو گشت ای مه زندانی من
از ندانستن من دزد قضا آگه بود چون ترا برد بخندید به نادانی من
مسخ شده ام...اینهمه آدم...هر کدوم با کلی زندگی ...با کلی صفت ...با کلی خاطرات....زیر خاک...
با عکس های رنگ و رو رفته ای که انگار به همه ی داشته ها و غرورت به کنایه لبخند می زنند و به جایی زیر همین خاک اشاره می کنند...
مرگ اینجا نزدیک تره...سردتره...معمولی تره ...
و راحت تر...اینجا چه خاک حاصلخیزی داره...زندگی هزاران هزار آدم...
نگاه می کنم...من کجا قراره بخوابم...کاش می دونستم... توی این مقبره؟...یا بیرون؟...یا ...
چیزی معلوم نیست...
خاله سیما مدام اشک هایش را پاک می کند...پدر اصرار دارد سنگ قبر برادرش را برق بندازد و مادر کتاب کوچک را دستش گرفته و دارد آرام می خواند...
من و علیرضا مدام بهم می خندیم و حرف های تلنبار شده مان را به دور از نگاه بقیه و پنهانی برای هم تعریف می کنیم...علریضا ازم گله می کند که این رسم دوست داشتن نیست و من بی خیال گله هایش دارم برایش تعریف می کنم روزهای دلتنگی ام را...
دست می کشم رویش...چقدر یخ است...می پرسم علیرضا جانم...سردت نیست؟...می خندد:
عادت کرده ام...می گوید دستهای تو باز هم که سردست؟...
نگاه های ما می گذرد ...من از این هوای سرد ...او از آن خاک سرد...
نمی گذارم بازهم یادم بیفتد که دریا چقدر می تواند بی رحم باشد...آنقدر که علیرضا را توی خودش نگه دارد و ...
زیر لب می خوانم...آهنگ ارکیده را...
سوت می زنم و بیرون می روم...سوز باد صورتم را سیلی می زند...من می خندم...
خوب شد پدر سنگ قبر علیرضا را هم شسته بود...اینجوری اشکها با آبها قاطی شدند...
اینجا آرامش دارد...اینجا میان مردگان شهر...
اینجا همه چیز زیر سوال می رود...همه چیز...
سر در مقبره را بازهم می خوانم...
به سراغ من اگر می آیید...نرم و آهسته بیاید ..مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من...
+ هفت روز برای نبودن خیلی طولانی نیست...! نه؟!!

