
نئون زرد...نئون قرمز...نئون سبز
باران بند آمده...یقه بارانی بالا مانده...هوا خنک می وزد...خنکای لرزآور


خیابان کشدار و سیاه...دودآلود و خاکستر گرفته
خودمانیم شب شیک است.شب مشکوک است.اصلا برای همین شیک است!!!
برای همین نئون زردش...نئون قرمزش...نئون سبزش
دستها در عمق جیب چیزی را می گردند...به تقلا سفتی دوخت های جیب را امتحان می کنند که محکم باشد...که اگر چنین نه...ممکن است انگشت ها از سوراخ جیب فرو بریزند و حتی اگر یکیش هم بیفتد و گم شود غیر قابل جبران است.
نوقت کی می آید می گوید بیا این انگشت من برای تو...نخیر...انگشت که نمی دهندهیچ، تاابد طوری نگاهت می کنند که حتی اگر خودت هم فراموش کردی یادت بیاورند یک انگشت کمتر داری...کم داری...
الان اگر دست محبت سوی کس یازی به اکراه آورد دست از بغل بیرون که سرما سخت سوزان است!
حس نمی کنی؟
خودتو به یه پزشک نشون بده خب...
تو چطور زیر نئون های خیابان می روی و می روی و بوی شبهای مسکو از پیرهن ات تمام پیاده رو را دور می زند و آدامسی مچاله شده کنار پیاده رو هم حتی سر بلند نمی کند به این رهگذر خوشبوی بارانی پوش نگاهی بیندازد که احتمالن جیبش هم پر است؟
نمی دانی چرا؟!!
هه...یا خنگی یا خودت را به خنگی زده ای...!!!
که در هر دو حالت حالم ازت بهم می خورد!
آهان موضوع چه بود؟بله...این که هوا سرد است و تو نمی فهمی! که تو در بوی عطر و رنگ نئون و لبخند شیک مانکن ها غرقی!!!
خانه که برسی ...تب که کنی...آنوقت که کسی نباشد دستمال خیس کند روی پیشانی داغت بگذارد آنوقت می فهمی معنیه زمستان است را...ااااااااه ...گیر داده ای که الان پاییز است...تابستان است...بهار است...
عزیزم ...اشتباه نکن،من تب نکرده ام...تو تب داری!
زمستان است! همین!

