تبليغاتX
روز دلتنگی...
اصرار دارم که امروز هم یکشنبه است...
                       

 

اووووووه ه ه ه....دستااا...م م م یخ کردن...

پاهام...حسشون نمی کنم...چشام، دودو می زنن...

هان؟

این کیه؟...اینی که تو پالتوی مشکی فرو رفته...شال دراز بنفش دور صورتش پیچیده...و همیشه هم با زیپ پوتین هاش مشکل داره...اونقد که هر سری ول می شه رو پله ها و گریه میکنه که چرا بسته نمیشن...این کیه که دستکش هاشو دیگه دوس نداره و ناخن هاشو می جوه؟

این کیه ...اینی که از زلزله نمی ترسه...داد نمی کشه ... برا جوک های اتی هیچ خنده ای نداره...برا غذا های ماما هیچ اشتهایی...؟برا بحث با بابا هیچ دلیلی...؟ کیه این مسخ سیر...؟

سییییییییرررر...ر ر ر ...آ آ آ...ا ا ا ...از هم م م ههههه...چیز...و کس...

این کیه ...این دخترک چشم سرخ و مچاله شده ی دل...ب..ا..؟!!

اتی بهم گفت تو مطمئنی که تویی؟؟؟

آ آخ خ خ ...ح ح ه ه ه

نه...!!!!

نههههههههههه...

این ...یعنی همین...

منم؟

*

الی ـ دختر خاله م ـ داره می ره حج...مثل یه گربه افتادم دنبالش و تو هر موقعیتی خودمو تو آغوشش جا می کنم...کاش می شد من اون لباس سفیده ی پاکش باشم...

وای خدا...خداااا...؟؟؟ خدا !!!

بیرون سرده...من چرا از درون یخ زدم؟

.: فقط محسن نامجو...دل ای دل ای...

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 9:39 توسط مها |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا