یار دبستانی من
یک سال ممکن است آدم را خیلی تغییر دهد...ممکن است از یک نطفه خاموش به خرمنی از آتش تبدیل کند یا برعکس از فریاد به سکوت...
امسال من سکوت کرده ام...امسال ۱۶ آذر...امسال روز دانشجو!
پارسال متنی که در ادامه مطلب گذاشته ام را نوشته بودم و تو مراسم دانشگاه مقابل رئیس و استاد و ۶۰۰ دانشجو ...روی سن فریادش زده بودم...
امسال محسن نامجو گوش می کنم و پارسال همه اش یار دبستانی فروغی...
هنوز هم می توانم آن لحظه های سنگین که با نوید روی سن داشتیم آخرین تمرین ها را می کردیم یادم بیاورم...یادم است کلمه ها چطور بیرون نمی آمدند...یادم می آید لرز درونم را ... تیزی لحظه ها را...
یادم می آید تعجب و نگرانی بچه ها را وقتی متن را انداختم روی تریبون و از روی سن پریدم زمین و بیرون دویدم تا از آن احساس خفگی رها شوم...
هنوز هم یادم هست بچه گربه ای که می پیچید لای پاهایم که مگر گرمش شود...هنوز هم یادم هست...
یادم هست صدای تشویق ها و سوت ها و هم خوانی یار دبستانی بعد از اجرایمان را...یادم هست حس لرز نوید از تن صدایش را...
یادم هست تعجبم از این تشویق خنده دار و مضحک دانشجو ها را...از اینکه آیا فهمیده اند چرا فریاد کشیدم؟...
حالا اما معنی تشویق ها و سوت ها می دانم...می دانم که ...
بازخوردها شوک زده ام می کرد...از تبریک نامزدی با نوید ـ که حتی همدیگر را سر تمرین های دونفره هم تو صدا نمی کردیم ـ تا متهم شدن به نداشتن عقل سیاسی...
ادعایی نداشتم ...ندارم ...
آنچه می دانم این بود...۱۶ آذر بود...
آنچه می دانم این است ...۱۶ آذر است...
فریاد من به سکوت رسید...چرا که سنگینیه خواب مان را دیدم...گم شدن آرمان ها یمان را لای کم فهمی های خاله زنکی مان درک کردم...
نمی خواهم شعار بدهم ...برای اینکه بلد نیستم.
حرکت من امسال فریاد نیست...سکوت هم فراموشی نیست!
امسال و پارسال متفاوتند یار دبستانی من...گرچه...
گرچه یک چیز اما هنوز هم مشترک است...درد!
درد را دارم...دارم ...دارم...
کلمه ها را هنوز هم حفظم...هنوز هم ...شب آغاز می شود...
و آره برگ های پاییز خیس تر از اونن که له هم بشن صدایی بدن...
ما خوابیده ایم ...سنگین ...!!!
۱+ مطمئن نبودم و نیستم باید این روز رو تبریک گفت ...پس نگفتم!!
شب آغاز می شود.
آغاز که می شود هزار هزار نور کوچک تابیدن آواز می کنند.تابیدن آواز که می کنند در این نمور تاریک و سرد امید جاری می شود...
به کوچه های تنگ شهر قدم به روی خیس برگان خزان، دگر صدای خش خشی، بی خیال خوابهای گرم مردمان مرده را به چشم همیشه بسته بی فروغشان نمی شکند.
بخار گرم نفس در این هوای بس ناجوانمردانه سرد لبخند فراموش شده را چه بی محابا طرح می زند و کالبد سرد و کبود از حادثه، چه سخاوتمندانه رخصت پرواز را میان اینهمه نگاه شماتت آشنایان همیشه غریب جاری می سازد.
سکوت محض هم آغوش ثانیه های بی گذر می شود و لبی خسته از فریاد را آبستن ناب ترین ترانه ها می سازد و حلاوتی میشود بر طعم بی طعمی بودن...
شب آغاز می شود آغاز که می شود هزار هزار نور کوچک تابیدن آواز می کنند. تابیدن مثل نور شمع، تابیدن مثل روشنای یک فانوس تابیدن مثل مهتاب ، تابیدن مثل...مثل نه خود آفتاب....
تابش میان قاریان سپیدگی چرخ می زند و التیام می کند زخم کبودی را...تسلی می دهد دلشدگان مهجور را و این سپید تبلور میان حجم ساده خاکستری رنگ اشیا وجود گم شده ای را دوباره می یابد و نور می تابد ...
تابیدن آغاز که می کنند در این نمور تاریک سرد وتاریک امید جاری می شود...امید که جاری می شود زبان به ترنم آهنگ می کند
"صدای سرزنش ذهن در سکوت گذشت...
سکوت ...سکوت... سکوت ...
مگر صدای من از قعر چاه می آمد؟
مگر صدای من از ذهن عبور نکرد؟
مگر درختان را نسیم ساحر تسلیم شب نوازش داد...؟!!
شب، ای شب ، ای شب ظلمت گرفته در آغوش
دلم گرفت از این غار های بی منفذ...
به آفتاب بگو نیزه های نورش کو؟ چراغ باغ فرو مرد، پس غرورش کو؟
حصار خاطره ام را جرقه روشن کرد
صدای پایی از آن دور های دور آمد
سکوت شب بشکست
دل گرفته من از جرقه روشن شد
درون سینه دلم در میان شعله نشست
مرا به وسوسه آفتاب دعوت کرد
کسی که پنجره رو به آفتاب گشود" *
پنجره ای که با ترنم نفسهایت، با حضور زیبای قدمهایت و با آیینه بی مثال چشمانت رو به بیکرانگی ابتذال افکار من گشوده شد، به دست تو بود آری به دست تو! منی که اعماق تاریکی خانه ام بود را نجاتم داد.
بر ژرفای وجودم حس غریبی از نجات دیده بودم رهایی از خویشتن، به دست یاری از خویشتن، با خویشتن !
آری اکنون نوبت به من رسیده است.نوبت به من رسیده است تا ادای دین خویش به وجدان خویش کنم.منی که به امید یاری تو ، نمی دانم یا خودم ، به انتظار تلالو نور زیبای خورشید بر آستانه ی پنجره نشسته ام.
بر آستانه پنجره نشسته ام یار من
همراه من....برایت سرود گفته ام.گفته ام با من باش. پناه خاطره هایم...این قفس که می بینی صدای بغض آلود خسته فریاد منست...این صدای مه گرفته که می بینی حجم سنگین آه جان فزای منست
بخند یار دبستانیم...بخند من قوا به لبخند تو می گیرم
می خواهم اینبار زمستان که شد نلرزم. می خواهم دست جلوی دهان به بخار نفس گرم نکنم و اشک به پشت دست نخشکانم....بخند یار دبستانیم
به روی این سیاه تخته دوران ببین که اسم من تو حک شده، من و تو، یار دبستانی من.
به روی این سیاه تخته ی دوران
یار دبستانی من...
*حمید مصدق

