چند روزیست از ناهار و شام خبری نیست.همه اش دستپخت های شور و بی نمک خودم است.
پدر مثل همیشه خانه پیدایش نیست.کار و جلسه و ...!!! خانه هم که می رسد چون مادر را مشغول میبیند آرام دفتر کتاب هایش را باز می کند و می نویسد و می خواند و گاهی که حوصله اش سر می رود مثل بچه ها قهر می کند و می رود می خوابد...
خواهر هم مدام دارد روی وایت برد من ، معادلات دیفرانسیل حل می کند یا با آن کتاب برنامه نویسی اش ور می رود...
خانه شبیه قرائتخانه ها شده...
آرام و در سکوت...
و من که همیشه شیفته ی آرامش و سکوت ام گویی این سکوت چند روزه آزارم می دهد که مادر را مجبور به حرف زدن می کنم ، سر به سر خواهر می گذارم و دادش را به هوا بلند می کنم و با پدر دو بدو می کنم ...
اما گویی این سکوت شکست ناپذیرتر از این حرف هاست!
حالا بزرگترین دلخوشی ام همان چای ۱۱ شب است که حداقل همه گرمی چای را به گرمی چهار نفری بودنمان پیوند بدهیم و روز مره هامان را هر چند کوتاه و معمولی برای هم تعریف کنیم و آخ که چه لذتی دارد زیستن های ساده و گرم دوست داشتنی!
ما هنوز هم یک خانواده ایم گرچه در ساعتهای دور از هم! گرچه ...

+ روز خانواده ی شما هم گرامی...

