می پرسی حالا چطور ...حالا چطور نگاه می کنی؟...
عینک را که روی میز است به چشم می زنم و می گویم حالا رئال...از پشت این شیشه ها...تنها رئال...
می پرسی تفاوت...فرقی کرده دنیا؟
خنده ی کوتاهی می کنم و می گویم...اووووف ف سوال های مسخره نپرس...تفاوت؟...کدام تفاوت؟...همه چیز مثل همیشه است همه چیز...مگر دنیا چه خبر است مه آلود مثل همیشه
سر در گمی میان دیدن و ندیدن...همین!
می پرسی پس بودن یا نبودن آن خاطره ها...آنها کجای ذهنت را اشغال کردند؟
سر را تکیه می دهم به پنجره ی بخار گرفته، از نفس هایم تر می کند و آن سویش لحظه ای آشکار و لحظه ی بعد دوباره محو...
زیر چشمی نگاهت می کنم و می خندم و نفس عمیقی می کشم.
ـ خب؟!!...نکنه بازهم منتظر پاسخی...؟ خب باشه جواب می دم اونجوری نگام نکن دلم می ریزه...
گاهی فک می کنم تمام خاطره هامو باید به هم ببافم و بعد ازشون یه طناب محکم و کلفت و بلند درست کنم بعدش برم و تنومند ترین درخت ذهنمو پیدا کنم و ازاون طناب یه تاب ببندم.بعد بالش صورتی که موقع هجوم خاطره ها سرمو بردم توش و پره اشکای شور خشک شده مه ، بذارم زیرم و اونوقت تاب بخورم...
اووووو...برم و بیام... برم و بیام....
خب ببین آدم دلش یه جوری میشه وقتایی که شتاب اومدن و رفتن زیاد میشه...انگار که بخواد بریزه...من عاشق اون ریختن دلمم...هرچند می ترسم و ریز، یه آخ هم می گم...
_ هیییی...معلومه چی میگی؟...
_ اوه صدا نکن ...دارم تاب می خورم تو اگه منو دوس داری، بیا هلم بده...اونقد که بتونم اون ور دنیا رو ببینم...اونقد که ته گردی زمینو پیدا کنم ...اونقد که ...
آاای ی...تو چرا چشات خیسه؟...
پا میشوم جلو چشمهایت پالتویم را می پوشم شالم را سر می کنم و می گویم :
خداحافظت عزیزم !
پاسخ های من به درد تو نمی خوره...تو منو نمی شنوی...چطور که هیچ وقت نشنیدی...هیچ وقت. البته تقصیر تو نیست یادم نمی یاد کسی منو شنیده باشه !!!
واااای بادکنکی...وایسا من یه بادکنک زرد می خوام !
آهاااای ی ی ...بادکنکیییییییی....


