تبليغاتX
روز دلتنگی...
نبودنت
دونه دونه شمع ها رو تو برف روی زمین فرو می کردن و زیر لب چیزایی می گفتن که واسه خودشون بود.

چن سال گذشته از نذر من و تو؟...

هرسال شب تاسوعا جلو مسجد طوبی وایسیم و باهم شمع روشن کنیم.هیچ وقت تو اون لحظه به چشات نگاه نکردم.چون می دونستم مثل چشای خودم خیسه.

چی بود تو اون شمع های کوچیک و معمولی...تو اون سوختن های آروم و بی صدا...تو اون نذر های ناگفته...؟

ما از اون محل اسباب کشی کردیم ...تو از این شهر...

چن تا کوچه بین من و تو فاصله بود؟...

چند کیلومتر بین من و تو فاصله هس؟...

 

که چی؟

خاله مریم ات داشت منو با خودش می برد خونه ظریفه...اون خونه کاه گلی ته اون کوچه ی تنگ.آش نذری ظریفه هم دلتنگم میکرد که نبودی تو...

نرفتم.

 

امسال شمع روشن نکردم.با اینکه حرفای تو دلم بیشتر از همیشه بود...خیلی بیشتر.

 

+ نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 13:28 توسط مها |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا